تبلیغات
وبلاگicon
❥ღ♤ しѺ√乇 ♤ღ❥
 
❥ღ♤ しѺ√乇 ♤ღ❥
ღ☃ღ❤▒ MѺђДMДD Дløηє ▒❤ღ☃ღ
پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها ...
یک طرف پنجره ها ...
در همه آوازها ، حرف آخر زیباست
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم ؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :
تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....
و چـیـــــن و چـروك هـا را مـاسـت مـالـــــــی...
و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،
بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...
بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    
توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :


من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد
.
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
.
من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
.
من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
.
باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
.
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
من سال‌ها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک
.
من عاشق رفتار های تو .. این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که می‌بینم
.
بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلداگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست
.
دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمی‌کردم به تاریکی
.
بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


یک روز می بوسمت
فوقش خدا منو میبره جهنم!
فوقش می شم ابلیس!
اون وقت تو هم به خاطر اینکه یه ابلیس تو رو بوسیده جهنمی می شی!
جهنم که اومدی من اونجا پیدات می کنم!
و دور از چشم خدا هروز می بوسمت!
وای خدا چه بهشتی می شه جهنم!




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

به شقایق سوگند که تو برخواهی گشت

من به این معجزه ایمان دارم ...

" منتظر باید بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ..."






نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگی… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


با تولد رنج ما آغاز شد

رنج افتادن به دام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس

معنی ناب كلام زندگی

موج خواهش های تو اما كشید

عاقبت ما را به كام زندگی

كند شد شمشیر جانم كهنه شد

بس كه ماندم در نیام زندگی




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


مــــے گــُــویـَـنــد ســـــآدِه ام،،

مـــے گـُــویــَـنـــد تــُــومَــــرا بآ


یــِک جُمـــــلـــﮧ


یـِــک لَبـــــخـنـــد،،،


بـِـــﮧ بــازےمیـــــگیــــرے ... ... ...


مــــــے گـُــــوینــــد تـَــرفنــد هـــآیت، شِـــیطنـــتهــــآیت


و دروغ هآیـــت را نمــــے فَهمَــــم ... !!


مــــــے گویند ســــآده ام


اما تــــُـوایــטּرا باوَر نَکـُـטּ


مـــَـــــטּ فـــــقــــــط دوســـتـــَــت دارم،


هَمیـــــــــטּ!!!!


و آنــــها ایــــטּ را نِمـــــــے فـَـــهمنــــد...






نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    
زندگی افتادن برگی است در کنار جویی که غرورش بارد شدن رهگذری میشکند . زندگی رقص پرستو در آغوش هواست که نم نم باران به هیاهوی غمی تبدیل میشود. زندگی مرگ گل سرخ در پای مزار گل مریم است . زندگی هندسه ساده در جمع روح های مجازی است . زندگی تولد منهای مرگ است . زندگی گل عاطفه منهای جدایی است شایان شکیبایی




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 7 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

I love my EYES when u look into them,

I love my NAME when u say it,

I love my HEART when u love it,

I love my LIFE when u are in it.

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،

زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی.....





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 7 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

بــه مــن تکیــه کــن!

مــن تمــام هستــی ام را

دامنی می کنــم تــا تــو ســرت را بــر آن بنــهی!

تمــام روحــم را

آغــوش می ســازم تا تــو در آن از هــراس بیــاســایی!

تمــام نیــرویــی را کــه در دوســت داشتــن دارم

دستــی می کنــم تــا چهــره و گیســویــت را نــوازش کنــد!

تمــام بــودن خــود را

زانــویی می کنــم تــا بــر آن بــه خــواب روی!

خــود را، تمــام خــود را

بــه تــو می سپــارم تــا هــر چــه بخــواهی از آن بیــاشــامی!

از آن بــرگیــری، هــر چــه بخــواهی از آن بســازی، هــر گــونه

بخـواهی، بــاشــم!

از ایــن لحظــه مــرا داشتــه بــاش!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    

یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد

یه پسرخوب کمتربا این جمله مواجه میشود”مشتری گرامی دسترسی شمابه این سایت مقدورنمی باشد”

یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمیره

یه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نمیکنه بزنه تو اتاقش

یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم ردیف چشماش مثه چراغهای فولکس نمیزنه بیرون

یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت میفرسته

یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع ۳ متریِ هیچ خانمی نمیشینه

یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمیده

یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:”ساعت چند” ”کی میای” ”کجا” ”دیر نکنی یا

یه پسر خوب وقتی میاد خونه قرمزی رژ در هیچ نقطه از صورتش مشاهده نمیشه

یه پسر خوب زمانی که کسی میخواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از ۱ به ۴ ارتقاء نداده و قصد جان

عابر را نمیکند

یه پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید

یه پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد

یه پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد

یه پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمیکند





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


به خارزار جهان ، گل به دامنم با عشق *** صفای روی تو ، تقدیم می کنم با عشق


در این سیاهی و سردی ، بسان آتشگاه*** همیشه گرمم ، همیشه روشنم با عشق

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد*** به جان دوست ، که غمخوار دشمنم با عشق

به دست بسته ام ای مهربان ، نگاه مکن*** که بیستون را از پا در افکندم با عشق

دوای درد بشر یک کلام باشد و بس*** که من برای تو فریاد می زنم با عشق




نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    




*می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست*

*آنچنان که تارو پود قلب من از هم گسست*

*می روم با زخم هایی مانده از ی
ک سال سرد*

*آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست*

*می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند*

*از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است*

*راستی : یادت بماند از گناه چشم تو*

*تاول غربت به روی باغ احساسم نشست*

*طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود*

*روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست*





نوع مطلب :
برچسب ها :


باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ...

تا بعد، بهتر می شود ...

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    


کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.

کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که بر سر سفره اش نشستیم.

کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.

اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در زیر پایم فرش حماقت.

الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.

به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را






نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    

نمی دانم عاشق اشک می ریزد

یا باید اشک ریخت تا عاشق شد

نمی دانم باید همه او شوی تا عاشق باشی

یا باید عاشق باشی تا همه او شوی

نمی دانم دستانم اول از همه به سمت او دراز می شوند

یا این دلم است که هوای او می کند و بعد...






نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    

خدا گفت : زمین سردش است .چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟لیلی گفت : من .خدا شعله ای به او

داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد .لیلی هم .خدا گفت : شعله

را خرج کن .زمینم را به آتش بکش .لیلی خودش را به آتش کشید .خدا سوختنش را تماشا می کرد .لیلی

گرمی گرفت . خدا خوشحالی  می کرد .لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .لیلی چیزی از خدا

خواست .خدا اجابت کرد .مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید . آتش ماند .

زمین خدا گرم شد .خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود..





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    



روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه ی اینکه چه میکرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین میجوشید

خودمانیم ....

زمین این همه نامرد نداشت







نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    

نه به اون عشقو امیدو آرزو،نه به این جنگ و جدال و گفتگو،نه به اون گریه و دوست دارمو دلتنگی ، نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی ، نه به دلبستگیات نه به ایت خستگیات!

کاش تو ی فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو می نوشت
یکی از دستای سرد ارزو گرمی دستای عشق و می گرفت
یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه
یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    


نفسم بالا نمیاد تنم چه سرده

با منه ازم جدا نمیشه حتی واسه یه لحظه

رنگه زیبای خاطره های با تو بودن...

ببین با من چیکار کردی ببین دستام و روحم...

میلرزم مثله باد و بیقرارم شاهد مرگمم...

تویه فکرم ....فکره دستایی که هیچوقت لمسش از یادم نمیره هیچوقت

دستایی که دستایه غریبم رو گرفت محو گرماش شدم..

که یهو میون راه دیدم که تنهام گذاشته...

سراب بود انگار..

یه وقتی بهم گفتی دوستم داری ولی من از عمق وجودم عاشقه تو شدم

که آخرش غم دادی به دستم...

تصویر نازت روبروی چشمامه منو دیوونه میکنه یاد بویه خوبه لباست...

وقتی بغلش میکنم شالت رو میون دستام تن تو رو حس میکنم...

یهو اشکم جاری میشه رو صورتم و روبرومه عکسات...

هنوز هم زمزمه میشه تویه گوشه من حرفات...

صدات رو دارم بگو که باز میای دوباره...

نگو نمیشه روزگار اینه که اینا شعاره ...

سراغم رو نمیگیری و انگار تو منو فراموش کردی به راحتی...

نمی تونم تو قالب کلمه و حرف احساسم رو بگم که داره منو میبره تا پایه مرگ...

من به معنای تمام اسیر تو شدم...

تو کشیدی منو به صلیب فکری...

تویه هر گوشه این اتاق تاریک و دلگیر نشستم و گریه میکنم....

شکسته شد دله من مثله همیشه که من خواستم فقط حرفم رو بهت بگم ...

اگه بدونم شکسته من تو رو آروم میکنه من میشکنم واست تا دارم تو بدن جون...

یه حسه بدی دارم و چشمام می باره...

قرصی میخورم تا بتونم بخوابم و تو رو تو خواب ببینم ...

آخه خیلی دلتنگتم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    



شبا مستم ز بوی تو.. خیالم بازه روی تو
خرامون از خیال خود.. گذر کردم ز کوی تو

بازم بارون زده نم نم.. دارم عاشق می شم کم کم
بذار دستاتو تو دستام.. عزیز هر دم، عزیز هر دم

گناه من تویی جادو.. نگاه من تویی هرسو
نرو از خواب من بانو.. تویی صیاد منم آهو

شب تنهایی زار و.. کسی هرگز نبود یار و
خراب یاد تو بودم.. تو بردی از نگات مار و

بازم بارون زده نم نم.. دارم عاشق می شم کم کم
بذار دستاتو تو دستام.. عزیز هر دم، عزیز هر دم

   مازیار فلاحی 




نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : ✫ ДRŞђiД ✫    



رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…




نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : ✫•٠•●♥ Mohamad ♥●•٠•✫    


شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت…
شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود.
شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند .
ستاره هایی که نوری نداشتند…
شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره!
ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد…
شب نمی گذشت ، بی پایان بود…کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت. سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد…
سیاهی شب…تنهایی مرد همیشه تنها !
ستاره ها درد مرا نمی فهمند ، مهتاب خاموش مانده است، چون ابرهای سیاه روی آن را پوشانده اند…
تنها امیدم به مهتاب بود اما…
حالا به چه کسی بگویم درد دلم را در این شب غریبه!…
ستاره ها هر کدام در آسمان برای یک دل هستندو برای هزار چشم چشمک می زنند …
من دلم می خواهد درد دلم را برای کسی بگویم که یک دل و یکرنگ باشد اما!..
پس همان بهتر که درد دلم درونم بماند و تبدیل به بغض شود و در آخر سر بغضم تبدیل به همان گریه شبانه شود…همان بهتر…




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

,

,